۱- دلنوشته راهیان نور ۸۹

بسم رب الشهدا و الصدیقین

همه جا بوی ریا می آید اما شلمچه بوی خدا می داد به یادم نمی آید که چه بزرگمردهایی رفتند دیگر برنگشتند اما اکنون شلمچه به من می فهماند که چه کسانی؟ چه را؟و چگونه رفتند.

شلمچه تجلی گاه حق است،تجلی گاه خونی که در مسجد کوفه ریخته شد و سرخی آن تا شلمچه ها امتداد دارد.شلمچه قطعه ای از بهشت است که اگر دست بر خاک آن زنی و وضو بگیری خون و روح هزاران شهید شاهد زیارت تو می باشد.

شهیدان:

ما کاروانیان نور آمده ایم تا آرمان هایتان را دنبال کنیم و جان فشانیتان را به تماشا.

ای پاک راستان خبر یار ما بگو                            احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور                                      با یار آشنا خبر آشنا بگو

 ***************************************************************

۲- دلنوشته راهیان نور ۸۹

بسم رب الشهدا 

با ما سخن از جنت و فردوس نگویید                             ما ساکن میخانه ی دربار حسینیم 

خدا خیلی دلم گرفته از همه چیز حتی از خودم می گن وقتی دلت گرفته در خونه ی شهدا رو بزن اما من هر چی در خونه تون رو می زنم به دردم اضافه میشه ،هزاران حرف نگفته تو دلم مونده که می دونم چطوری براتون بگم قبل از اینکه بیام به این دیار عشق با خودم می گفتم اگه یه روزی ،جایی،یه چیزی ،باعث بشه که من بتونم بیام این جا و با شما درد دل کنم تمام دلتنگی هام رو براتون می گم اما حالا که اومدم اینجا می دونم شما از همه چیز من خبر دارین حالا می دونم وقتی می گن اینجا بهشته یعنی چه،حالا میدونم وقتی میگن اینجا کر بلای ایرانه یعنی چه. اینجا خیلی چیزها رو فهمیدم ،اینجا خودمو پیدا کردم و خیلی جیزهای دیگه رو گم کردم.

به خدا اینجا آدم تغییر میکنه اینجا دیگه به فکر هیچ چیز و هیچ کس نیستی ،به فکر اونهایی که قبلا براشون می مردین ،اینجا فقط به فکر یه چیز هستی اینکه چرا شهدا شما رو دعوت کردند .بعضی وقت ها که به این سوال فکر میکنم با خودم میگم شهدا فقط آدم خوبا رو یا به قول امروزی ها بچه مثبت ها رو دعوت می کنند اما یه نگاه که به خودم می کنم ،میگم نه بدها رو دعوت میکنند تا اینجا تغییر کنند .

شهدا به خدا تغییر کردم خیلی جچیزها رو امروز به دست آوردم که تا به حال به فکرش هم نبودم.فقط از یه چیزی خیلی میترسم،می ترسم وقتی از اینجا رفتم از این حال و هوابیرون برم پس شهدا شما رو به مادرتون زهرا(س)قسم میدم خودتان لحظه به لحظه زندگی ام همراهم باشید ،از این جا که رفتم فراموشم نکنید من ایمانم ضعیف است میترسم به همه چیز پشت پا بزنم ،شما رو قسم میدم به من ایمانی بدهید که سال دیگر لیاقت این جا آمدن را داشته باشم اما سال دیگر به خاطر خوب بودنم دعوتم کنید نه به خاطر اینکه آدم بدی ام دعوتم کنید تا خوب بشم .سال دیگه که دارید کارت دعوت ها رو مینویسید امیدوارم اسمم تو لیست آدم خوب ها ،آدم هایی که دوستشون دارین باشه.

خدایا من میرم اما خداحافظی نمی کنم چون دلم رو اینجا جا گذاشتم ،دلم رو اینجا گذاشتم و از شهدا می خوام خودشون پشتم باشن تا گناه نکنم و سال بعد لیاقت این جا آمدن ،این کربلا و این بهشت را داشته باشم.

 

گیریم که بود عشق حسین جرم دل ما                                           غم نیست که ما میثم تمار حسینیم

 

۳- دلنوشته راهیان نور ۸۹

به نام خدای لاله های زخمی

نامه ای به یک شهید :

            چقدر گستاخانه قلم به دست گرفته ام ، و می نویسم ، آری می نویسم اما به همان پیراهن هایی که تک پاره هایشان از خون آلودگیشان بیشتر است . قسم می خورم که انتظار ندارم نامه ام را بخوانی ، نامه ام را نخوان ای شهیدی که حتی اسم ونشانت تنها دارایی که همه دارند را هم بخشیده ای.

آری نخوان ، مگر من کیستم ، چه کرده ام ؟ شما ها رفتید با پاهای برهنه و تاول زده بر سیم های خار دار ، با لبان خشکیده اما خندان به دنبال جرعه های آتش ، اما من چه کرده ام ، آیا جزء این است که فراموشتان کرده ام ؟ جزء این نیست که به لذت های خودم چسبیده ام ؟ آری من این هستم و خودم را گم کرده ام ، نمی دانم حیران و سرگردان به کجا می روم .

چقدر فرق است بین انسان تا انسان ، مگر نه اینکه من هم از همان خاکی هستم که شما هستید ؟ مگر نه اینکه من وشما به هنگام تولد از مادر به اندازه هم پاک بودیم؟ پس چه شد که تا این حد بین ما فاصله افتاد ؟ کاش بودید تا سر بر شانه تان می گذاشتم و فقط گریه می کردم ، فقط گریه و قلم مجبورم نمی کرد که حرف بزنم ، اما اصلا چه شده؟

ای خدا شهیدان ، می دانم که حرف هایم مرا انسان نا امیدی معرفی میکند که برای فرار از بودن مرگ را انتخاب کرده و می دانم که اشتباه است . همه گفته هایم اما به یک چیز ایمان دارم که ( حتی از همین الان هم می شود برگشت ، می شود رفت به طرف اندیشه های روشنی که شهیدان با خونشان آنها را نوشتند ) اگر تا کانون نرفته ام از اختیار خودم بوده ولی این را می دانم که می شود رفت  و این رفتن آسانتر از ماندن است و حال که می بینی مانده ام تنها دلیل آن جهل و نادانیم بوده است و به خاطر این جهالت مستحق مجازاتم اما می دانم که خدایم مجازاتم نخواهد کرد چرا که او کریمانه تر از ان است  که به دنبال بهانه برای مجازات بندگانش باشد ، آری ما با چنین خدایی مواجهیم … واین را همه و هر کس در زمانی خاص می فهمد.

نامه من سلام نداشت به این دلیل که انتظار نداشتم شهیدان و حتی خدا نامه ام را بخواند اما دلیل من به اندازه عقل من بود و دلیلی بر جوانیم اما هم شهیدان و هم خدا هر لحظه لحظه نفس های ما را می شمارند ، صدا ها را م ی شنوند ، نگاه های ما می خوانند و با زندگی ما ، زندگی می کنند .

پس سلام بر همه شهیدان که نقطه آخر معرفتند ، شهیدانی که بزرگوارند اما به چشم بزرگی خود در کوچکی ما نمی نگرند و خود را به اندازه نگاه ما کوچک نمی کنند

و اما هیچ گاه نخواهم گفت خداحافظ ، چرا که بعد از عمری تازه سلام کرده ام .

 

۴- دلنوشته راهیان نور ۸۹

بسم رب الشهدا والصدیقین

به نام الله خوبیها و به نام الله شهیدان ، سلام من بر مردان بی ادعا ، مردان خون و مردان قیام ،مردانی که سرنوشت خود را به هم پیوند زدند و با آرامش کامل خود را راهی سرزمین حوریان کردند. آری شما بودید که به آرامش ابدیت رسیدید.

خوشا به حال شماهایی که پرواز کردن را از همان ابتدا آموختید. شما هاخوبیها را با خود بردید، انسان های دنیا همه چیز را فراموش کرده اند یا اینکه خود را به فراموشی سپرده اند . همه آنها می دانند که سرای ابدیت نیز وجود دارد ولی خود را به نفهمی می زنند . می دانند که با بدی هایشان بر سر راه امام زمان (عج) دیوار ساخته اند اما خودسازی نمی کنند که دیوار خراب شود. شماها خودتان متحول شدید و ندای درونیتان به کمک شما آمد و قله های افتخار آمیز را فتح کردید و پرچم اسلام را درآن جا کوباندید همان طور که شهید آوینی فرموده : زندگی زیباست اما شهادت از آن زیباتر است .

زندگی در این دنیا زیباست نمی گویم زشت و غیر قابل تحمل است مگر می توان گفت جایی که خدا هست زشت است  اما انسان ها این زیباییها را نا پدید کرده اند پرده غفلت جلوی چشمانشان است و صدای شیطان در گوشهایشان که همگی کور و کر شده اند و هیچ چیز جز امیال دنیوی را نمی بینند .

شما ها همگی حسینی هستید چرا که در سر در این سرزمین نوشته اند ” اذن دخول این سرزمین تشنگی است ” چرا که خیلی هااینجا با تشنگی ویزای بهشت را گرفته اند. اما هنوز هم برای خوب زیستن ، خوب ماندن و خوب رفتن دیر نیست ما می توانیم به گونه ای باشیم ” سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم ” تا در سرای ابدیت شرمنده نشویم . امام خمینی (ره) فرمود : شما پیروزید برای اینکه شهادت را در آغوش می گیرید . آن ها که از شهادت واز مردن می ترسند آنها شکست خورده اند .

پس شما ها که در پیشگاه خداوند شرف وآبرو دارید ما را پیش خداوند  ضمانت کنید .

 

۵-دلنوشته راهیان نور ۸۹

بسم رب الشهدا و الصدیقین

چفیه بر دوشم ، دو بالم شده بود ، چه سبکبال می رفتم ، کم کم داشتم شهدا را می شناختم در هر شناخت قسمتی از جانم عروج می کرد . سرزمین ها برای آشا بود .

همه جا را می شناخت ، من نمی شناختم . اشک هایم با چفیه خشک می کردم ، گویا با اشک نیز آشنا بود ، پیاده شوید : اینجا هویزه است به دیدار شهیدان علم الهدی و ملا زمانی و … می رویم ، همه چشم ها پر از اشتیاق بود ، چشم های گنهکار به دیدار شهید میرود ، چقدر با شهیدان خودمانی بودم ، آگاه زهر بگوی و مگوی هم بودیم ، شهدا چه راحت ، شهدا چه راحت در کنار هم خوابیده بودند ، به نظر می رسید که ما خواب آنها را بهم زدیم . ولی چه زیبا تحویلمان گرفتند ، گوش به درد دلمان دادند ، چگونه گریه کنم ، از کدام درد ناله کنم ، از گذشته ی خودم یا از فراق شهداء؟ از کدام یک بیشتر بگویم از شلمچه ،طلائیه ، اروند یا هویزه ، باید برگردیم  های های گریه می کنم ، چگونه برگردم از سرزمین ملکوتی به گودال ذلت ، بر مگردیم دلم برای شهدا ء بهانه می گیرد تا به کی این دوری را تحمل کنم  . غم دوری از شهداء سخت است اما راهی نیست .

شهدا قول میدهم با یاری خدا آرمان هایتان را تا ظهور حضرت مهدی (عج) دنبال کنم.

 

۶-دلنوشته راهیان نور ۸۹

   به نام خدایی که اشکم در طواف حرمش احرام می نمود

  روزها ، میگذرد و هر ثانیه اش هر دقیقه اش و هر لحظه اش به فکر و یادت هستم هر روز دعا می کنم که ای کاش فقط یک لحظه  درخوابم می امدی و می دیدمت . آخه دلم خیلی برات تنگ شده است . خیلی شاید هیچکس نتونه این دلتنگی را حتی احساس کنه و شاید هیچکس نتونه حتی درکم کند . عمو جان آنقدر دلم گرفته که نمی دونم چگونه باهات دردل کنم اما میدانم زنده ای وصدایم را می شنوی، صدایم می شنوی که چه حرفهایی می زنم حرف هایی که هر کلمه اش با آه و سوز است ، آه وسوزی که از دل دختر هفده ساله ای بلند می شود که در فراق عمویش شبها اشک می ریزد اشک های که از دیده های هیچکس جاری نشده است.می دونی عمو جان وقتی به خیابان میروم دختر خانوم هایی می بینم که با صورت های آرایش کرده و لباسهای تنگ رنگارنگ و موههای حالت داده به خیابان می آیند و از آن طرف پسر های  جوانی که با لباسهای تنگ و به قول خودشان لباسهای مددار که هر کس آنها را ببیند شرم میکند به انها نگاه کند. عمو جان وقتی این ها را می بینم اشک از دیده هایم بیشتر جاری می شود ودلم می شکند که چرا عمویم رفت وشهید شد؟ واقعا چرا؟ می دونی عمو جان یک روز که دلم گرفته بود و پیش مادرت رفتم و بهش گفتم :چرا عمو رفت وشهید شد چرا؟ مگه عمو نرفت جبهه که از وطنش محافطت کنه که دختر خانوم ها موهاشون نریزند بیرون و از مدهای کشور های غربی که وارد کشورمون می شدند پیروی نکنند مادر جون مگه وصیت تمام شهدا این نیست که حجاب مانند مروارید است ازش محافظت کنید پس چرا بیشتر مردم این وصیت این وصیت ها را فراموش کردند وهیچ کس بهش عمل نیکنه چرا؟ یعنی شهدا فقط برای همون روز ها رفتند و شهید شدند حالا دیگه باید فراموش شوند .

شهدایی کهدر جبهه با هر صدای گلوله  هزارها و هزارها قطره خون با ارزش  بر زمین می ریخت خونی که اونو یک ارزش می دانست برای دفاع از میهن شون و هدف های دیگه نه عمو جان که می دونی چیه این شدا فراموش نشده اند بلکه این آدما خدا را فراموش کرده اند خدا شون رو بلکه ایمانشون رو فقط همین .

 

۷-دلنوشته راهیان نور ۸۹

بسم رب الشهدا

شهدا سلام :

جواب با شما ، خوشا به حال شما به آن مناجات های عارفانه در دل نیمه شب  که فقط خداوند سبحان و صاحب الزمان صدای شما را می شنیدند . چه عاشقانه بود لحظه ی پر کشیدن شما به اوج آسمان خوشا به سعادت شما ، به لیاقت شما ، به اشک های خالصانه شما.

ما کجائیم و شما کجا مثال قطره ای از دریا اصلا قابل مقایسه نیست شهدا شما با فرشته ها چه گفتید ، به قاصدکها چه پیامی دادید که اینطور عاشقانه جان دادید ، چهره مولا را دیدید ، صدای آقا را شنیدید چطور شد که دل از همه بریدید از لذات دنیایی گذشتید و به آخرت رسیدید و شهد شیرین شهادت را نوشیدید . اکثر شما به یاد لب تشنه ی اربابتان لب تشنه و بعضی از شما به یاد ابوالفضل بدون دست جان دادید این خاک ها چه خاطره هایی و چه راز هایی د ر خود نهفته اند دوست دارم همینشه اینجا باشم مخصوصا خاک شلمچه که قطعه هایی مطهر از بدن شما هنوز هم در دل خاک هایش مدفون است .

ای خاک ها : به من بگوئید ، رازهای شهدا را به من بگوئید لحظه جان دادنشان ولایشان را دیدند که سر مبارکشان را در بغل گیرند چه عشقی بالاتر از این ، زیباتر از این عشق بازی با خدا ، ولی در آخر شهید ملا زمانی چطور آن خواهر را به دیارتان دعوت کردید من هم از شما جواز کربلا می خواهم ، روحتان شاد ، راهتان پر رهرو باد . 

 


موضوعات مرتبط: شهدا

تاريخ : جمعه نوزدهم اسفند 1390 | 15:4 | نویسنده : منتظر |
.: Weblog Themes By Salehon:.